تبليغاتX
باران
Google

 

 

شب است و گيتی غرق در سياهی

شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی.............باور به نور و روشنايی است ،

که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند

و از  دل  شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند

تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

.شب  یلدا  را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم....

باز  یه  پاییز  دیگر  پایان  یافت  و  زمستانی  دیگر  پدید  آمد

امیدوارم  شب  یلدای  خوب  و  خوشی  داشته  باشید

در  ضمن  جوجه  هاتون  رو  شمردید؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 21:55 | لینک  | 

مراقب  افکارت   باش .......... چون افكارت گفتارت را مي سازد

مراقب گفتارت باش .......... چون گفتارت اعمالت را مي سازد

مراقب اعمالت باش ......... چون اعمالت عادت هايت را مي سازد

مراقب عادت هايت باش ........ چون عادت هايت شخصيتت را مي سازد

مراقب شخصيتت باش ......... چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد
نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 15:41 | لینک  | 

می گویند  ناپلئون  در  نظارت  بر  ارتش  بسیار  دقیق  و  مرتب  بود.

یکی  از  سربازان  که  گوشش  سنگین  بود  از  روبه  رو  شدن  با  ناپلئون  وحشت  داشت  و  می ترسید  : ناپلئون  چیزی  بپرسد  و  او  نفهمد!

دوستش  که  از  نگرانی  او  مطلع  شد  گفت:  ناراحت  نباش  ..........ناپلئون  از  همه  یک  جور  سوال  می کند.

اول  می  پرسد:  سرباز  چند  سال  داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  بگو:  ۲۲ سال  قربان

بعد  می  پرسد:  چند  سال  است  که  خدمت  می کنی؟ بگووووووووووووو  ۲  سال  قربان

بعد  می  پرسد:  فرانسه  را  بیشتر  دوست  داری  یا  من  را؟ بگو  هر  دو  را  قربان

این  ۳  جمله  را به  ترتیب  یادت  باشد !

سرباز  خوشحال  شد  و  اضطرابش  فرو  نشست. روز  بعد مراسم  سان  برگزار  شد. اتفاقا"  ناپلئون  جلوی  سربازی  که  گشش  سنگین  بود  ایستاد  و  وی  را  خواند.

سرباز  خود  را  جمع و  جور  کرد  و  آماده ی  پاسخگویی  شد  اماااااااااااااااااااااااااااااااا   این بار  ناپلئون  ابتدا  سوال  کرد(( سرباز  چند  سال  است  خدمت  میکنی؟))

-۲۲ سال  قربان

ناپلئون  نگاهی  به  قیافیه  او  کرد و  گفت:((مگر  چند  سال  داری؟))

-۲سال  قربان

ناپلئون  که  عصبانی  شده  بود  فریاد  زد:  احمق  خودت  را مسخره  کردی  یا  من  را؟؟؟؟؟؟

سرباز  با  صدای  بلندتر  گفت:  هر  دو  را  قربان

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 12:24 | لینک  | 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول پسر بچه ۵۰ ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آ‬ن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»"

آ ب  ریخته  شده  رو  نمیشه  جمع  کرد پس  تا  میتونید  حرفهای  خوب  و  محبت  آمیز  از  خودتون  در  وکنید  چون  یه  حرف  بد  یه  تنه  یه  زخم  زبان  ممکن  یک  عمر  در  ذهن  یک  آدم  بمونه  و  پاک  کردنش  مثل  همون  آب  ریخته  شده  میمونه  که  جمع کردنش  تا آخرین  قطره  غیرممکنه!

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 11:59 | لینک  | 

سالهای  پیش  از  دانشگاه: روزهای  خوش                            اعتراض دانشجو : بايكوت

 شماره دانشجويي : مدرك جرم

 اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم

 روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته

 دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد

 دانشجوي مشروطي  : مردي كه موش شد آينده تحصيل كرده : دست فروش

 كلاس هاي ساعت 12-2: خواب وبيدار

 رئيس دانشگاه : مرد نامر

تصويب شهريه براي دانشجويان : تاراج

 استاد راهنما : گمشده

 به دنبال سرويس : دونده

 آشپزهاي سلف سرويس : هفت سامورائي

 ازدواج دانشجوئي : عروسي خوبان

 دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده

 بوفه دانشگاه : غارتگران

 سرويس دانشگاه : اتوبوسي بسوي مرگ

 اميد به بهبود اوضاع : توهم

 غذاي امروز : سلف     self    

 گردهمايي استادان : دسيسه

 كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان

 پاس كردن يك درس: يكبار براي هميشه

 ژتون فروشي : آژانس شيشه اي

  علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان

 رئيس دانشكده : سناتور

 التماس براي نمره : اشك كوسه

 امور دانشجويان : سايه شوگان

 سوار شدن به اتوبوس : يورش

 نماينده كلاس : بهترين فرد بد

 ترم آخر : بوي خوش زندگي

 پايان نامه : زندگي ديگر هيچ

 دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس

 ثبت نام ترم جديد : ده فرمان

 دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

 خوابگاه شهرك : اينجا آخر دنياست

 دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

 دانشجوي اد بيات : نان و شعر

 وام تحصيلي : جهيزيه رباب

 خوابگاه دا نشگاه : خانه كوچك

 خانواده دانشجويان : بينوايان

 دانشگاه آزاد : جيب برها به بهشت نمي روند

 دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

 دانشجوي فوق ليسانس : قهرمان قهرمانان

 انتخاب درس افتاده : زخم كهنه

 استاد دانشگاه : يك گروه خشن

 اولين امتحان : اولين خون

 شب امتحان : امشب اشكي ميريز

 مراقبين امتحان : سايه عقاب

 شاگرد اول كلاس : مردي كه زياد مي دانست

 تقلب : عمليات سري

 تدريس در دانشگاه : تجارت

 روز دريافت كارنامه : روز واقعه

 تعطيلات بين ترمي : روزهاي خوب زندگي

دانشجوي فارغ التحصيل : ديوانه از قفس پريد

 مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت

 انصراف دادن : فرار بسوي خوشبختي

 ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول

وعده رئيس دانشگاه : بلوف

تصويه حساب : خط پايان

 شيريني گرفتن از فارغ تحصيلي : ضربه آخر

 عمر دانشجو : بر باد رفته

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 19:26 | لینک  |