تبليغاتX
باران
Google

مستاجری  که  در  یک  منزل  آپارتمانی  سکونت  داشت  به  پلیس  تلفن  کرد  و  گفت:

در  طبقه ی  بالاتر  دعوایی  در جریان  است.

بنابراین  وقتی  که  پلیس  به  طبقه ی  بالا  رسید  شنید   که  مبلها  و  صندلی  ها  پرتاب  می شوند و  علائمی  از  نزاع  خانوادگی  مشهود  است.  با  چوبدستی   به  در  زد. زن  ژولیده و پولیده   ودر  عین  حال  مصمم  در  را  باز  کرد   پلیس  گفت:

رئیس  این  خانواده کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زن  گفت  :  چند  دقیقه   صبر  کنید  من  به  شما  خواهم  گفت (ما  داریم  همین  موضوع  را  مشخص  می کنیم)

یک  زوج  تازه  عروسی  کرده  از  ماه  عسل  بر  می گشتند. وقتی  که  از  قطار  پیاده  شدند

عروس  گفت:  عزیزم  بگذار  کاری  کنیم  که  همه ی  مردم   اینجا  فکر  کنند  ما  مدت  درازی   است  که  ازدواج  کردیم.

مرد  گفت  :  باشه  عزیزم  پس  تو  چمدونا  رو  بیار

 

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 19:40 | لینک  | 

دوست ندارم به كسي بخندم كه دلم بهش نمي خنده ... دوست ندارم محبت كسي رو قبول كنم كه

محبتش به دلم نمي شينه ... چرا ما آدما وقتي از كسي خوشمون نمي ياد تا جايي كه دوست داريم

سر به تنش نباشه با اين حال اداي دوستي در مياريم ؟؟؟ شايد م يادمون ميره كه محبت از نگاه آدما

پيداست نه از زبون !!! شايد زبونت به من بگه منو دوستم داري ولي احساست و نگاهت به من ميگه

ايكاش نبودي ...جاي خاليت بهتر بود.... خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه

گفتاري ! خدايا كمكم كن دل و زبونم هميشه باهم باشه ! ايكاش دلهامون رو پاك كنيم ..از كينه ...از

حسادت ... اي كاش   ای  کاش  ای  کاش

 

حالا  یه  داستان  قشنگ:

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

 ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد .

 مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:

"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".

 مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،

او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. در  زندگی  گاهی  روزگار  تلنگر هایی  به  ما  می زند

تا  شاید  ما  را  متوجه  اطرافش  کند.

انسانها  ....................مکانها............رفتارها.و........

گاهی  اوقات  این  تلنگر ها  قابل  جبران  است  اما  گاهی  اینقدر  تلنگر  کوبنده  است  

 که  به  روزهایی  فکر  می کنید  که  وقت  توقف  و  جبران  داشتیم  اما  بدون  هیچ  توقفی 

راه  را  در  پیش  گرفتیم  و  اکنون  زبان  حقیرمان  در  پیش  این   تلنگر  بند  آمده  است

دوست  عزیزم  به  گونه ای  در  زندگی  قدم  بردار  که  قدم  هایت  تن  مظلوم  کسی را  نلرزاند.

به گونه ای  به  حرکتت  سرعت  بده  که  مانع  رشد  دیگری  نشود

و  در  آخر  به  گونه ای  زندگی  کن  که  هم  خودت  لذت  ببری  هم  دیگران

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 23:32 | لینک  |