تبليغاتX
باران
Google

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره ی موضوعات مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع ((خدا))رسیدند. آرایشگر گفت:  (من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.)

مشتری پرسید:  چرااااااااااااااااااا باور نمی کنی؟

مرد گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟

اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی هم در جهان باقی می ماند.

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما چون نمی خواست جر و بحث شود جوابی نداد وسکوت کرد.

آرایشگر هم کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.

ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

((می دانی چیست .به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.)) 

آرایشگر با تعجب پرسید!؟ چرا چنین حرفی می زنی؟ من ایجا هستم .............من آرایشگرم

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم!

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

مرد گفت نه بابا آرایشگرها وجود دارند اما مردم به ما مراجعه نمی کنند!

مشتری تایید کرد:((دقیقا" نکته همین است. خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.))

 

 

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 15:53 | لینک  |