تبليغاتX
باران
Google

سلام

امروز قصد دارم از آدمایی حرف بزنم که زندگیشون مال مردمه و بس.

آدمایی که نظر مردم را از نظر شخصی و علایق خودشون مهم تر می دونند.

آدمایی که در جامعه ی ما خیلی خیلی زیاد هستند.

آدمایی که لباسشون............مبل خونشون..........کارشون...تحصیلاتشون.......انتخاب همسر.......هدفشون و همه ی علایقشون مختص مردمه!

برای اینکه حالا مردم یک موقع حرفی نزنند. یا یک وقت از کاره ما بدشون نیاد.

به نظر من ما آدما باید با هدف مشخص زندگی کنیم و خودمون برای آینده تصمیم بگیریم نه دیگران برای آینده ما!

به نظر شما تا کی میشه برای مردم زندگی کرد و همه را رازی نگه داشت؟

البته من نمی گم کسی رو دلخور کنیم یا اصلا" مردم را آدم حساب نکنیم و فقط خودمون محور مطلق باشیم نه .

ما باید برای خودمون اما مطابق با عرف زندگی کنیم و برای ارزشهای دیگران احترام قائل باشیم.

و اما ............آدمایی که برای مردم زندگی می کنید و خودتون رو به دست فراموشی سپردید این مطلب رو حتما" بخونید!!!!!!!!!!

شیوانا در شمشیر زنی استاد ماهری بود.

روزی جوانی نزد او آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد.

شیوانا در ابتدا از جوان پرسید:برای چه می خواهی شمشیر زنی را بیاموزی؟

جوان پاسخ داد: برای اینکه توانمندی خودم را در جنگ ها به مردم نشان دهم و از خودم و خانواده ام و آنچه متعلق به من است در برابر دیگران از آن دفاع کنم.

شیوانا سری تکان داد و گفت: بسیار خوب

درس امروز این است: این تکه چوب ها را بگیر و ۲ ساعت در میدان شهر دور سرت بچرخان و به سوی پرندگان چوب را حواله کن!

جوان مات و مبهوت به شیوانا نگاه کرد و گفت: ولیییییییییییییییییییی استاد اینطور که شما می گویید من خودم را مضحکه ی عام و خاص می کنم و دیگر آبرویی برایم نمی ماند!

شیوانا سری تکان داد و با جدیت تمام گفت: همین است که گفتم! اگر این کار را انجام ندهی از درس بعدی خبری نیست.

جوان به وسط میدان رفت و تمرین را شروع کرد.

مردم هر کدام چیزی می گفتند و عده ای فکر می کردند که او دیوانه است.

جوان بسیا ر نا را حت و افسرده از میدان بازگشت.

اما شیوانا این بار شلوغ ترین جای شهر را برای تمرین او انتخاب کرد.

۴۰ روز تمام شیوانا جوان را در شلوغ ترین مکان شهر فرستاد تا تمرین کند.

جوان هر روز افسرده از تمرین باز می گشت تا اینکه..............

روز چهلم فرا رسید و جوان با خوشحالی نزد شیوانا رفت.

شیوانا پرسید: آیا هنوز می خواهی شمشیر زنی بیاموزی؟

جوان با شوق زیاد سری تکان داد و گفت: آری...........اکنون بیشتر از همیشه علاقه مندم که در شمشیر زنی ماهر شوم.

شیوانا پرسید برای چه؟

جوان گفت: این بار برای دل خودم. می خواهم خودم و استعداد هایم را در شمشیر زنی بیاموزم و از توانایی خود لذت ببرم.

شیوانا پرسید: مردم و نظر آنها چی!؟

جوان گفت:نظر هیچکس برایم مهم نیست.

این چند روز اخیر که در میدان تمرین می کردم اصلا" نگاه سنگین جمعیت را حس نمی کردم و حرف های آنها را نمی شنیدم. فقط خودم را می دیدم که چه ماهرانه چوبدسی ها را به چرخش در می آوردم.

شیوانا با خوشحالی گفت: بسیار خوب .......زمان آموزش اکنون فرا رسید.

و فردا تمرین را با شمشیر آغاز خواهیم کرد.

 

می گویند آن جوان چند سال بعدآن قدر در شمشیر زنی ماهر شد که در وصفش می گفتند که او با چوبدستی هم می تواند ضربات یک شمشیر واقعی را بزند.

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 16:36 | لینک  |